2012/04/26

سلام
دوستان عزيز دوباره اكانت فيس بوك درست كردم فقط براي خوش و بش و لاس زدن با دوستانم
شرمنده از بابت اين كه از ادد كردن كساني كه شناخت چهره به چهره با آن ها ندارم معذورم
سروش عليزاده

2012/04/04

بسيار مهم

با سلام به همه دوستان

بايد به عرض برسانم كه چند ماه است كه فيس بوك من خود خواسته  كاملا بسته شده است .

اما يك نفر لطف كرده و از طرف من با عكسي كه از وبلاگم برداشته به اسم من فيس بوك ساخته

لذا ياد آور مي شوم به همه دوستان كه من فيس بوك ندارم و چند وقته ديگر خودم دوباره خواهم ساخت

 و شخصا به دوستانم پيغام خواهم داد. در ضمن من هيچ وقت با ايميل ياهو به كسي ايميل نمي دهم

و ايميل رسمي من soroush.alizade@gmail.com است.

هر چند اين كار بعضي از آقايان مسبوق به سابقه است و قبلن هم وبلاگي به اسم من ساخته بودند كه تاوانش را هم داده ام

اما خوب پوست من ديگر از كرگدن هم كلفت تر شده است.

مخلص دوستان

سروش عليزاده

رشت

2012/03/31

مغز قضات در معرض قضاوت عصب شناسان

آلن بویل (Alan Boyle)
برگردان: 
احسان سنایی
آلن بویل - به‌گفته پژوهشگران، هنگامی‌که عضوی از اعضای هیئت منصفه دادگاه، در برابر متهم (و یا متهمان) ابراز دلسوزی می‌کند و گرایشی ملایم نسبت به جنایت وی پیدا می‌کند، الگوی به‌خصوصی را در آرایش کنش‌های مغزی خود می‌آفریند که شدت و برجستگی این آرایش، به شخصیت قاضی ارتباط پیدا می‌کند. چنین کشفی را صرفاً نمی‌توان به حساب یک کنجکاوی پژوهشی گذاشت: دور نیست که پای علم عصب‌شناسی، به دایره قضاوت هم کشیده شود.

این پژوهش جذاب که گزارش تفصیلی آن روز گذشته در نشریه علمی Nature Communications انتشار یافت، با مشاهداتی که پیشتر طی پژوهش‌هایی راجع به ریشه‌های عصب‌شناختی معرفت اخلاقی انسان‌ها به ثمر رسیده بود، همخوانی دارد. این پژوهش همچنین از این دیدگاه متعارف هم حمایت می‌کند که اندیشیدن به نحوه مجازات افراد همنوع حین بازنگری در رأی صادره و تخفیف حکم، اثرات محسوسی را در رأی نهایی خواهد داشت. این پژوهش که به سرپرستی ماکیکو یامادا (Makiko Yamada) از مؤسسه ملی علوم رادیولوژیکی ژاپن انجام پذیرفته است، شکاف علمی موجود در این دیدگاه‌های متعارف را با بررسی عملکرد مغز قاضی حین تبدیل اطلاعات مربوط به تجدید نظر به رأی نهایی، پر می‌کند.
 
کالین کامرر (Colin Camerer)، عصب‌شناس مؤسسه فناوری کالیفرنیا (کلتک) و یکی از نویسندگان این گزارش، اظهار می‌کند: "قاضی‌ها واقعاً مثل کارگران هستند. آنها طوری آموزش دیده‌اند و گزینش شده‌اند تا مهار تصمیمات‌شان را تا حدودی در اختیار خود داشته باشند. درست مثل این می‌ماند که شما عده‌ای کارگر را اجیر کرده‌اید تا کاری کنند که اهمیتش در حد مرگ و زندگی است، اما تقریباً هیچ اطلاعی در خصوص اینکه آیا واقعاً آنها به‌درستی از ابزارآلات‌شان- که همان عملکرد مغزشان باشد- بهره می‌گیرند یا نه، در دست ما نیست."
 
کالین کامرر: قاضی‌ها واقعاً مثل کارگران هستند. آنها طوری آموزش دیده‌اند و گزینش شده‌اند تا مهار تصمیمات‌شان را تا حدودی در اختیار خود داشته باشند. درست مثل این می‌ماند که شما عده‌ای کارگر را اجیر کرده‌اید تا کاری کنند که اهمیتش در حد مرگ و زندگی است، اما تقریباً هیچ اطلاعی در خصوص اینکه آیا واقعاً آنها به‌درستی از ابزارآلات‌شان- که همان عملکرد مغزشان باشد- بهره می‌گیرند یا نه، در دست ما نیست.
یامادا و همکارانش برای حل این معما، ۲۶ داوطلب را مأمور خواندن ۳۲ داستان واقعی در خصوص چندین شهروند ژاپنی کردند که متهم به ارتکاب قتل شده بودند. در نیمی از این داستان‌ها به موضوعات رقت‌انگیز زیادی- از جمله فرازهایی از زندگی مستمدانه یا توأم با بیماری و یا تجربه خشونت‌های خانوادگی- اشاره شده بود، حال‌آنکه در نیم دیگر این داستان‌ها، چنین سناریوهایی به چشم نمی‌خورد.
 
در حالی‌که مغز داوطلبان، بعد از مطالعه گزارش‌ها در معرض اسکن MRI قرار گرفته بود، از آنها خواسته شد تا در حکم بیست سال زندان- که برای تمام متهمان درنظرگرفته شده بود- تجدید نظر کنند. سپس آن‌ها مأمور شدند تا میزان همدردی خودشان با متهمان را با اختصاص نمراتی به احساسات خود، رتبه‌بندی کنند. اسکن مغزی سه داوطلب از فهرست بررسی نهایی حذف شد، چراکه دوتایشان بیش از اندازه حین اسکن آزمایش تکان خورده بودند و یکی هم اندکی چرت زده بود. پس در نهایت اسکن مغزیِ ۲۲نفر پذیرفته شد.
 
اسکن MRI از مغز یک فرد داوطلب که بخش‌های مربوط به اتخاذ یک تصمیم منطقی (به رنگ سبز)، و نیز برانگیزش احساس همدردی (به رنگ سرخ) را نشان می‌دهد. منطقه‌ای که در مغز تمام داوطلبین به یک میزان فعال بود – موسوم به پریسکانیس – به رنگ زرد نشان داده شده است.
نتایج اسکن MRI حاکی از این بود که برانگیزش حس همدردی در افراد، بخش‌هایی خاص از مغزشان موسوم به "هسته‌ دورسومدیال قشر پیشانی"، "پریکانیس" و "پیوندگاه گیجگاهی-آهیانه‌ای" را همزمان فعال می‌کند و از طرفی در هنگام صدور رأی نهایی، بخش‌های پریکانیس و "کمربند قدامی کورتکس" همزمان فعال می‌شوند. این نواحی از مغز، عموماً مربوط به موشکافی ذهنی پدیده‌ها و تعارض‌های اخلاقی و همچنین تألمات احساسی است.
 
قاضی‌هایی که بیشتر با متهم احساس همدردی می‌کنند، بخش "اینسولای میانی- سمت راست" مغزشان که بیشتر مربوط به درک ذهنی از لذت‌هاست را به کار می‌گیرند. به‌گفته کامرر، اختلاف بیشترین و کمترین مدت‌زمانِ پیشنهادی برای زندانی کردن یک متهم، برای داوطلبی که طبق اسکن مغزی‌اش بیشترین همدردی را با متهمان داشته است، ۲۸سال بود: یعنی شش سال حبس برای بخشش‌پذیرترین قاتل و ۳۴ سال حبس برای غیر قابل بخشش‌ترین‌شان. داوطلبینی که کمترین همدردی را با متهمان صورت دادند هم احکام‌شان را در یک بازه ۱۰ ساله صادر کردند؛ مثلاً از ۱۵ تا ۲۵ سال.
 
به‌گفته پژوهشگران، تنوع عملکرد مغز قاضی را می‌توان عاملی تعیین‌کننده در صدور رأی دادگاه‌های آتی به حساب آورد. در این گزارش می‌خوانیم: "تمامی اسکن‌های مغزی، از لحاظ کمی، نوع مشابهی از همدردی را به نمایش نمی‌گذارند. اختلاف‌هایی که در عملکرد مغز افراد وجود دارد حاکی از این است که واکنش‌های متفاوت قضات نسبت به یک مسئله را بایستی با یک شاخص واحد نسنجید."
 
آیا در آینده‌ای نزدیک، قضات دادگاه هم خود را در معرض قضاوت اسکن‌های مغزیِ پیش و پس از دادگاه خواهند دید؟ اگر شما یک وکیل مدافع بودید، نمی‌خواستید مطمئن شوید که  ۱۲مغز، با شما همدردی می‌کنند یا نه؟ اگر یک بیننده بودید چطور؟ آیا نمی‌خواستید مطمئن شوید که قاضی هرگز نمی‌گذارد اینسولای میانی سمت راست مغزش، بر تصمیم درستی که از پیوندگاه گیجگاهی-آهیانه‌ای‌اش می‌گذرد فائق آید؟ یا اصلاً همه این‌ها نوعی سلب آزادی فردی است؟
کامرر اظهار می‌کند که موضوع جالب توجه دیگر، مربوط به روش‌هایی است که قضات هنگام صدور احکام مجرمیت، برای فعال‌سازی و همچنین غیر فعال‌سازی تصمیم‌های احساسی‌شان به کار می‌برند. وقتی آن‌ها نسبت به گناه یا بی‌گناهی مجرم می‌اندیشند، انتظار می‌رود که احساسات‌شان را هم مد نظر داشته باشند، اما وقتی به تجدید نظر در رأی دادگاه برای یک مجرم محکوم مشغولند، واکنش احساسی‌شان نسبت به شرایط تخفیف مجازات، دیگر یک جزء جدایی‌ناپذیر از تصمیم نهایی می‌شود. او می‌افزاید: "می‌توانم تصورش را بکنم که بنا به نیاز دادگاه، می‌توان این شائبه را مطرح کرد که قاضی حین صدور رأی نهایی به‌خوبی بر احساساتش چیره نشده است. اگر این ادعا قانونی باشد، سئوال این است که چطور می‌توان به حقیقت مسئله پی برد؟ ما می‌گوییم از خود قاضی نپرسید، از مغرش بپرسید."
 
آیا در آینده‌ای نزدیک، قضات دادگاه هم خود را در معرض قضاوت اسکن‌های مغزیِ پیش و پس از دادگاه خواهند دید؟ اگر شما یک وکیل مدافع بودید، نمی‌خواستید مطمئن شوید که  ۱۲مغز، با شما همدردی می‌کنند یا نه؟ اگر یک بیننده بودید چطور؟ آیا نمی‌خواستید مطمئن شوید که قاضی هرگز نمی‌گذارد اینسولای میانی سمت راست مغزش، بر تصمیم درستی که از پیوندگاه گیجگاهی-آهیانه‌ای‌اش می‌گذرد فائق آید؟ یا اصلاً همه این‌ها نوعی سلب آزادی فردی است؟ خودتان رأی نهایی را صادر کنید.
 
منبع: MSNBC
 
در همین زمینه:
 
توضیح تصویر:
۱- طرح از Michael Carroll / منبع: Images.com/Corbis
۲ - اسکن MRI از مغز یک فرد داوطلب که بخش‌های مربوط به اتخاذ یک تصمیم منطقی (به رنگ سبز)، و نیز برانگیزش احساس همدردی (به رنگ سرخ) را نشان می‌دهد. منطقه‌ای که در مغز تمام داوطلبین به یک میزان فعال بود – موسوم به پریسکانیس – به رنگ زرد نشان داده شده است. 

2011/10/31

تولدي ديگر

به عادت هرسال در نهم آبان كه روز تولدم هست يادداشتي مي نويسم.


اولن تشكر مي كنم از تمام دوستاني كه به فكرم بودند و تبريك گفتند . در يه جمع بندي كلي سال گذشته سال بدي نبود 
با تمام خوبي ها و بدي هاش گذشت  ...
به اميد روز هاي خوب براي خودم و ملت ايران


2011/08/20

اقلیم‌گرایی توأم با اروتیسم و خشونت

نگاهی به مجموعه داستان «تو هیچ گپ نزن» نوشته‌ی محمد حسین محمدی
سروش علیزاده – در آثار نویسندگان افغان با پیامدهای واژه‌هایی مانند جنگ، آوارگی خشونت و مذهب آشنا می‌شویم. هر داستان‌نویس جهانی را که در آن زیست کرده به تصویر می‌کشد و با کلماتی که در اختیار دارد، دنیایی برای مخاطب می‌سازد که دریچه‌ای تازه، برای آشنایی با دنیای ذهنی‌اش در اختیار مخاطبش قرار دهد.
محمد حسین محمدی نویسنده افغان که مجموعه داستان ‹تو هیچ گپ نزن› از او منتشر شده است، از این قاعده مستثنا نیست. این مجموعه که توسط نشر چشمه منتشر شده، شامل ۹ داستان کوتاه است. در این مجموعه ۱۱۵ صفحه‌ای از یک فرهنگ سه صفحه‌ای واژه‌ها و اصطلاحات هم برخوردار است که بد نیست مخاطب قبل از خوانش داستان نگاهی به آن بیندازند.

در «تو هیچ گپ نزن» هم مانند «انجیرهای سرخ مزار» که از کتاب‌های پرفروش به‌شمار می‌آید، همچنان سوژه‌های بدیع با فرم‌هایی نو وجود دارد که مخاطب را پس از مجموعه‌ی «انجیرهای سرخ مزار» شگفت‌زده نمی‌کند. مهم‌ترین ویژگی‌های «هیچ گپ نزن» فضاهایی خشن است و در همان حال نویسنده در داستان‌هایش مشکلات اجتماعی انسان‌ها در کشور جنگ‌زده‌ی افغانستان را بازتاب می‌دهد.
 

تو هیچ گپ نزن، مجموعه داستان، محمد حسین محمدی، نشر چشمه. داستان‌هایی که از مشکلات اجتماعی در افغانستان نشان دارند. خشونت توأم با حرمان‌های جنسی و درماندگی انسان‌های بی‌پناه اما بی‌رحم.
در داستان‌های این مجموعه نویسنده گویش افغانی را به کار برده. کلماتی که نویسنده برگزیده، از آرزو‌ها و آمال ملتی نشان دارد که در آتش جنگ، در محیطی قومیت‌گرا و عقب‌افتاده می‌سوزند و می‌سازند. این زبان با اصطلاحات و کلمات کاملاً بومی و رایج در افغانستان برای خواننده‌ی متعارف ایرانی نامأنوس است. خواه ناخواه این پرسش پیش می‌آید که آیا با رویکرد به اقلیمی‌گرایی در آثار نویسندگانی مانند محمد حسین محمدی و دیگر نویسندگان افغان، آیا زبان افغانی از این توانایی برخوردار است که در بستر مناسبات شهری دنیایی مدرن را بیافریند، یا اینکه این زبان تنها به کار بازآفرینی دنیای بومی و روستایی می‌آید؟
 
با نگاهی به داستان «وطن» از مجموعه‌ی »هیچ گپ نزن» به ابعاد این مشکل می‌توانیم پی ببریم: این داستان در یک هواپیما اتفاق می‌افتد و شخصی که در یک هواپیما نشسته است، از فراز شهری می‌گذرد و دیده‌هایش را با خواننده در میان می‌گذارد. فضای این داستان با فضای دیگر داستان‌های این مجموعه که در روستا اتفاق می‌افتد، تفاوت دارد و هم‌ازین‌روی است که زبان هم تغییر می‌کند و نویسنده به زبان روزانه فارسی نزدیک می‌شود و اگر از برخی کلمات مثل «طیاره» صرف‌نظر کنیم، از آن رویکرد به اقلیمی‌گرایی دیگر نشانی باقی نمی‌ماند.
 
«آواز شن» داستان مردی است که از دریچه تفنگ دوربین‌دارش به توصیف و شرح وضعیت افرادی می‌پردازد که در شنزار‌های دشت ‹حیرتان› خوابانده شده‌اند و دورشان چند مین کار گذاشته‌اند و آن‌ها جرئت ندارند از جایشان بلند شوند و فرار کنند. راوی اول شخص با فضا‌پردازی وصف به جای جزئیات به روایت چگونگی دستگیری و تأملات ذهنی خود و فرمانده‌شان می‌پردازد و او که می‌بایست مراقب آن افراد باشد از ترسو بودن آن‌ها کلافه شده و آرزو می‌کند تا آن‌ها از جایشان حرکت کنند و خود را نجات دهند. در این میان شن داغ همچنان، هر لحظه بیشتر بر آن‌ها فرو می‌بارد و سرانجام آن‌ها را دفن می‌کند.
 
محمد حسین محمدی به‌خوبی و به‌جا از جملات کوتاه برای ایجاد فضای دلهره‌آور در داستان‌هایش استفاده می‌کند و با جملات کوتاهی که زود به فعل می‌رساند، ریتم نسبتاً تندی در داستان‌هایش ایجاد می‌کند که مخاطب را وارد فضا کرده و با داستان ارتباط برقرار می‌کند.
 

محمد حسین محمدی، نویسنده‌ی افغان. مجموعه داستان «انجیرهای سرخ مزار او» از کتاب‌های خوش‌اقبال و پرفروش بود.
«هشت نفر بودیم ما که پا نداشتیم»، همانطور که از نامش پیداست، ماجرای هشت نفر است که پا ندارند و مأمور دارند، از مکانی که در بالای تپه‌ای قرار دارد مراقبت کنند. یک پیرمرد برای آن‌ها آب، آذوقه و حشیش و سیگار تهیه می‌کند.. این هشت نفر که پا‌هایشان بریده شده به دلیل استفاده بیش از حد از حشیش و فشارهای جنسی خوی وحشیگری پیدا کرده‌اند و همگی به نوجوانی که مانند آن‌ها پا ندارد و به تازگی به جمعشان اضافه شده آن قدر تجاوز می‌کنند تا می‌میرد.
 
چنانکه از همین داستان برمی‌آید، در « تو هیچ گپ نزن» اروتیک به گونه‌ای عریان‌تر از داستان‌های متعارفی که در ایران منتشر می‌شوند، نمود پیدا می‌کند. اروتیسم با خشونت درمی‌آمیزد و در مجموع تصویری شگفت‌انگیز مقابل دیدگان خواننده قرار می‌دهد. نویسنده در این میان با وجود آنکه صحنه‌ی تجاوز را وصف می‌کند، اما به ورطه‌ی هرزه‌نگاهی نمی‌افتد.
 
چهار داستان «مزه‌ی آفتاب»، «وطن»، «چلی» و «رانا» فضایی متفاوت‌تر از دیگر داستان‌های این مجموعه که به طور مستقیم با جنگ در ارتباط هستند، دارند. «چلی» که به معنای شاگردملا است هم مانند «هشت نفر...» از حال و هوای اروتیک برخوردار است. در این داستان چند نوجوان به بچه‌باز بودن ملای ده‌شان شک می‌کنند. آن‌ها هرشب از خانه‌ی ملا صدای جرینگ و جرینگ‌ و بزن و بکوب‌هایی می‌شنوند و وقتی که کنجکاو می‌شوند، پی می‌برند که ملا هر شب شاگردش را وادار می‌کند که مانند زن رقاصه‌ای برای او برقصد. با کشف این ماجرا ملا از ده می گریزد.
 
نویسنده در این داستان ریا و دروغ و عوام‌فریبی متشرعان را نشانه رفته و در فضایی دور از جنگ به نقد مناسبت‌های میان افراد جامعه‌ای می‌پردازد که در محرومیت‌های جنسی به سر می‌برند و «چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند.»
 
«رانا» که لطیف‌ترین و زیبا‌ترین داستان این مجموعه است روایت دختری‌ست که در سرگذشت او سرنوشت همه‌ی دختران افغان نمادین می‌شود.